ساعت ١٠:٣٠ با پدر رفتيم پيش مسئول فني آزمايشگاه بيمارستان.بعد از سلام و عرض ادب گفتم اگه اجازه بدين ميخوام بيام و اينجا مشغول به كار بشم.نگام كرد…نگاش كردم.يه آقاي قدبلند تقريبا ميانه سن حدود ٤٧ يا ٤٨ ساله با يه پرستيژ عالي و خوش اخلاق.
گفت رشتت چيه؟بهش گفتم بعد گفت ما اول به سر و وضع دانشجو نگاه ميكنيم اگه از نظر ما شر نبودن قبول ميكنيم.من با حجاب كامل رفته بودم.يه روسري ساتن صورتي ساده و چادر.نگام كرد و گفت از نظر من اوكيه.برو پيش معاونت بيمارستان بگو فلاني گفته اوكيه حالا بايد چيكار كنم.اوووف از ساعت ١١ تا ٢ ظهر منتظر بودم تا دكتر بياد.جلسه بود.بعدش ازمون دعوت كرد و رفتيم تو اتاقش.گفت اگه مسئول فني آزمايشگاه قبول كرده برو يه نامه از دانشگاه علوم پزشكي بيار واسم.حالا بايد برم دنبال كارام.خوشحالم كه قراره تو اون بيمارستان باشم.
مسئول فنيش رو دوست داشتم يه خانومه هم از كادر اونجا بود كه ازش خواستم دكتر رو بهم نشون بده بهش ميومد خوش اخلاق باشه اميدوارم بتونم ازش كمك بخوام و بتونه بهم كمك كنه.
ساعت ١٤ همسري بهم زنگ زد و از كارام پرسيد.بهش گفتم رفتي دنبال كار گفت آره.خوشحالم كه انجامش داد و رفت دنبالش.هرچند كه هنوز هم كار داره.قربونش برم كه به خاطر من رفت دنبال كار به اين مهمي.
عاشقتم خدا جونم.شكرت شكرت شكرت شكرت.ممنونم ازت رفيق شفيقم❤️
نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۱۱ساعت 16:8 توسط خانومِ خونه|
عاشقانه ها خانوم و شوهرش...ما را در سایت عاشقانه ها خانوم و شوهرش دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 108